تبليغاتX
منطقه آزاد
 

داشتم فرار می کردم..  می دویدم و به انتهای راهرو نزدیک می شدم.. و حالا فقط پنج در٬ مقابلم  بود..

بدون فرصتی برای فکر کردن٬ در وسط را باز کردم و خواستم باز هم فرار کنم که دیدم درّه ای هفتصد متری

مقابلم دهان باز کرده.. بی اختیار با تمام نیرو چارچوب در را چسبیدم.. باید می گریختم.. صدای ضربان

قلبم را در گوش هایم می شنیدم.. وقتی برای تازه کردن نفس هایی که حالا به شماره افتاده بودند

نبود.. سراسیمه به طرف در سمت چپ رفتم.. درّه بود که به من می خندید.. درهای دیگر را باز کردم..

من در ارتفاع٬ وسط یک درّه بودم!.. ناامید به پشت سر نگاه کردم.. انگار راهی جز تسلیم نبود.. اما

ناگهان دری مقابلم باز شد.. با تردید پا به داخل گذاشتم.. اتاق گرم بود و راحت.. شاید من بخشوده شده

بودم !

 

+ نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387ساعت توسط فرزانه |