آنقدر کوته نظریم که افق های دورمان هم در این دنیاست !
بی ربط : آخرین پست، یک درد دل احمقانه بود و قرار دادنش اینجا، اشتباه محض! شرمنده ی تمام
کسانی که با من همدردی کردند ..
از این همه تظاهر به خوب بودن، احمق بودن، خسته شدم.. خوشبختی ای که با کودن بودن همراه باشد به چه کارم آید؟! جناب شکسپیر واقعاً ایمان داشتی که "برای خوشبخت بودن کافی است کمی احمق باشیم" ؟!! شما خوشبختی واقعی راحس نکرده اید یا من تا به حال احمق نشده ام ؟.. اصلاً معنای خوشبختی چیست؟.. این حرفتان به شدت مرا یاد انسانی می اندازد که چشم هایش را بسته تا لجنزار اطرافش را نبیند و این گونه آسوده زندگی کند.. و این یعنی خوشبختی ؟!
می خواهم فریاد بزنم.. به اندازه ی تمام سال هایی که سکوت کردم.. دیدم و دم بر نیاوردم.. به اندازه ی تمام دردهایی که روحم را آهسته، در انزوا خوردند و تراشیدند.. به اندازه ی تمام افرادی که مرا بی درد نامیدند.. کسی چه می داند؟ .. بریدم...