تبليغاتX
منطقه آزاد
 

همیشه آغاز برایم سخت بوده!

چقدر دلم برای پر کردن حوض ۲در۲ حیاط قدیمی مان و شیرجه زدن در عمق نیم متری اش تنگ شده.. من دلم هوای دوچرخه سواری با رضا و شیرین و احمد را کرده است.. دوست دارم دوباره بچه شوم، بچه شوم و دوست داشته باشم سریع تر بزرگ شوم! می خواهم بچه شوم و ظهرها با رضا زیر آفتاب داغ تابستانی٬ فوتبال بازی کنم و او به من بگوید "دریپو" و من فکر کنم که او واقعاً "دروازبان کامرون" است! دلم لک زده برای ظهرهایی که آنقدر با قفل در ور می رفتیم تا بالاخره تسلیم ما می شد و به ما اجازه می داد پنهانی٬ دور از چشم "ماما" بریم توی کوچه و با بقیه بازی کنیم...

و حالا دیگر راهی نیست تا آغاز دوباره.. دوباره دارم به فصل دویدن ها و نرسیدن ها و رقابت ها و باز دویدن ها و بالاخره رسیدن ها می رسم! تنها آغاز سخت است٬ می دانم.. می دانم که پیروز به انتها می رسم٬ با یاری تان که پیش تر احساس شده بود. آری جناب "....." شما هنوز هم کنار ما هستید.. نیستید و هستید.. ثابت می کنم که حضور دارید٬ به کسانی که شما را نمی بینند !

 

+ نوشته شده در جمعه 1 تیر1386ساعت توسط فرزانه |