تبليغاتX
منطقه آزاد
 

همه می گفتند نفر بعدی اسماعیله... این یه رسم شده بود که بچه ها نفر بعدی رو که قرار بود بره انتخاب می کردند ! دلم برای خونه لک زده بود. مامان، با علی و فاطمه تنها مونده بود.. سخت بود که تنها بذارمشون ولی سخت تر این بود که کاری نکنم...

چند قدم اون طرف تر مراسم دعای کمیل بود. خسته بودم٬ رفتم توی استراحتگاه.. اونم تنها نشسته بود. با هم صحبت کردیم. کم کم حرفامون گل کرد.. گفت:" اسماعیل من می دونم به همین زودی میرم ! "

ــ از کجا می دونی ؟

ــ می دونم٬ آخه خیلی دعا کردم ...

ــ ولی این چیزی که تو می گی اصلاْ درست نیست.. داری برای خدا تعیین تکلیف می کنی ؟

ــ نه٬ ولی من می دونم که میرم ...

صبح شد. باید مهمات رو به بچه ها می رسوندیم. یه کیسه نارنجک روی کولش بود. خیلی خوشحال بود. اصلاْ از موقعی که بیدار شده بود مدام با بچه ها شوخی می کرد و همه رو می خندوند.. به بچه ها می گفت :" اگه شما یه بار کشته می شین من چهل بار کشته میشم٬ چون  چهل تا نارنجک روی کولمه !! ". داشتیم می رفتیم که یه خمپاره کنارمون افتاد. همه روی زمین خوابیدیم. بعد از چند ثانیه بلند شدم و دیدم داره لبخند میزنه.. به آرزوی دیرینه ش رسیده بود. یه ترکش٬ قلبش رو شکافته بود ...

                                                          *        *       *

الان بیست و پنج سال از اون زمان می گذره. اون رفت و من موندم. هنوزم اینجام و می بینم که چطور بچه های ما به پای لنگ ما٬ صدای خس خس نفس هامان٬ اعصاب ضعیفمان و چهره ی سوخته مان می خندند. نمی دونم٬ شاید رسم این روزگار همینه !

 

+ نوشته شده در دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت توسط فرزانه |