کی میدونه معنیش چیه ؟ بی خبر میاد و سایه ی سیاهشو روی زندگیمون میندازه و آروم آروم همه ی آرزوهامون رو ازمون می گیره .
امروز رفته بودم آزمایش خون بدم. دیدم یه بچه ی ۸ - ۹ ساله با یه سیب گاز زده به دست اومده بود برای شیمی درمانی! از چهره ی زرد و اندام لاغرش و موهایی که حالا کم پشت شده بود میشد فهمید که چه جدال سختی با سلول های سرطانی برای حفظ زندگیش داره...
خدایا هنوز هم توی حکمتت موندم !
دیروز توی راه ماهشهر به اهواز برای چندمین بار چشمم به آتش های همیشه فروزان بین راه افتاد و دوباره سوال هایی توی ذهنم نقش بست که هیچ وقت جوابی واسه شون پیدا نکردم .
سه چهار سالی هست که هر از گاهی شورش هایی در سطح شهر ایجاد میشه. شورش هایی که اکثراْ توسط اعراب و به خاطر بی حرمتی به اصالت٬ اعتقادات و تعصبات اون ها به وجود میاد و باعث شکسته شدن شیشه ها٬ آتش گرفتن ماشین ها و زخمی و کشته شدن انسان ها میشه. چرا ما هیچ وقت نتونستیم با هم متحد بشیم؟ سرمنشأ این همه اختلاف چیه ؟
حدود یک ماه قبل از رسیدن سال نو٬ اهواز رنگ و بوی دیگه ای گرفت. کارگران شهرداری به تکاپو افتادند.. آسفالت های خیابان ها عوض شد٬ شهر پاک سازی شد٬ جاده ساحلی افتتاح شد٬ نقاشی های دیوارها عوض شد و... و همه ی این ها به خاطر سرازیر شدن مهمانان نوروزی به جنوب بود. راستی چرا هیچ وقت برای خود مردم شهر چنین کارهایی نمی کنند؟.. مهمانان عزیز٬ شهری که دیدید چهره ی واقعی شهر ما نبود !
کی میدونه که چرا مردمی که سرشار از استعدادهای نهفته اند باید بالاترین آمار بی سوادان رو به خود اختصاص دهند ؟