سی و سه سال پیش در سحرگاه چنین روزی ابر مردانی به گلوله بسته شدند. مردانی که در راه هدف خود تا پای جان رفتند. بزرگانی که گرچه حضورشان برای حکومت دیروز و امروز خوشایند نبود و نیست ولی در دل هامان همیشه یادشان زنده و راهشان مقدس خواهد ماند. باشد که هدف و راه کرامت الله دانشیان و خسرو گلسرخی را گرامی بداریم .
* * *
در بقعه های ساکت بودن ٬
همراه خوب من ٬
آن شال سبز کبر را
بدور بیفکن
و با تمامی وسعت انسانیت بگو
که ما باغی ایم
باغی چنان بزرگ و سبز
که دنیا
در زیر سایه اش ٬
خواب هزار ساله ی خود را خمیازه می کشد .
در بقعه های خاموش بودن .
از جوار ضریح ٬
چندیست
طنین ضربه ی برخاستن بزرگ تو را نمی شنوم .
همراه خوب من ٬
از پله های بلند غرورت
بگیر دست مرا
تا قلب شب بشکافیم
و با ردای سپیده
به رقص برخیزیم ...
از ناظم مدرسه پرسید:" این آقاهه چرا اینقدر عصبیه ؟ "
جواب داد:" موجیه! "
گفت :" نزدیک بود با هم دعوا کنیم "
ناظم آروم گفت :" آروم تر٬ الان می شنوه میاد میزنمون ! " و هر دو ریز ریز خندیدند .
یکی از بچه ها از کلاس اومد بیرون. زیر چشمی با تمسخر بهش نگاه کرد. اومد پیش ما و آروم گفت :" این یارو چه فیلمه .. چقدر ادا در میاره ! ". رفتم طرف ناظم و ازش پرسیدم :" این آقا چشه؟ " گفت :" جانبازه٬ توی جبهه موجی شده " ...
...
صحنه های فجیعی رو که با تعریف های بابا توی ذهنم از جنگ ساخته بودم یادم اومد .. یاد نامه هایی که عمو توی ورق های نصفه نیمه با عجله و با خط ریز و درهم نوشته بود افتادم .. خرمشهر٬ هویزه٬ آبادان و شلمچه رو به خاطر آوردم . اون شبی که بابا می گفت " مجبور بودیم از راهی بریم که توش از زمین و آسمون گلوله می بارید .. به یاد ترکشی افتادم که توی گردن باباست و با سرد شدن هوا ٬ شب ها از درد خواب نداره .. به یاد این افتادم که عموی من٬ دایی ِ ناظمه و مطمئنم که اون حتی یک بار هم به این فکر نکرده که دایی و امثال داییش چرا رفتند ؟ ... ولی هیچی نتونستم بگم ..
اون ها برای کی جونشون رو فدا کردند؟ برای بزدل هایی که جان اون ها رو سپر بلای خودشون کرده بودند؟ برای نسل بعدی که از اون ها و امثالشون با تمسخر یاد می کنند؟ برای اون انسانی که قدرشون رو می دونه ولی هیچ وقت وجود خارجی نداشته و نخواهد داشت ؟
...
به خودم اومدم. آروم داشت می رفت طرف در. دوستم هنوز داشت بهش می خندید. دیگه طاقت نداشتم. دویدم توی کلاس و به اولین کاغذی که برخوردم بغضمو توش خالی کردم :" برای آزادی ما٬ مایه ی خنده ی ما شد .. او موجی است ! "
