تبليغاتX
منطقه آزاد
 

یادمه ۷ ساله که بودم وقتی می خواستم برم تا سر کوچه مامان بهم می گفت : "اگه یه آقا یا خانم ازت کمک خواست تا خریدهاش رو باهاش تا خونه شون بلند کنی بهش کمک نکن. اون میخواد تو رو بدزده".

توی ۱۳ سالگی مامان مدام توی گوشم می خوند که "پسرها موجودات بی ارزشی هستند*. اگه سر راه مدرسه بهت حرفی زدند نشنیده بگیر".

توی ۱۵ سالگی وقتی برای اولین بار خواستم با دوستم برم بیرون مامان ۱ ساعت تمام باهام صحبت کرد که "مبادا جواب سوال پسری رو بدی... مطمئن باش اگه مردی باهات صحبت کرد برنامه ای واسه ت داره"

توی ۷ سالگی من از همه ی مردم می ترسیدم. تا به یه آقا یا خانم بر می خوردم سریع راهم رو کج می کردم و تا خونه می دویدم ...

۱۳ ساله که بودم از همه ی پسرها متنفر بودم. اونقدر که وقتی پسری توی خیابون ازم ساعت رو می پرسید اخم می کردم و بدون جواب دادن بهش با سرعت زیاد به راهم ادامه می دادم .

۱۵ ساله که شدم مثل این که کم کم چشمام باز شد . به دور و برم نگاه کردم. دنیا اونقدرها هم که مامان اون رو وحشتناک جلوه می داد بد نبود !

و حالا توی ۱۷ سالگی حسرت می خورم که چرا ۱۵ سال از زندگیم رو با یه ترس و نفرت دائمی که خیلی از آزادی هام رو ازم گرفت سپری کردم. وقتی از مامان می پرسم که چرا اینقدر من رو از بقیه می ترسوندی؟ میگه "نگرانت بودم" . واقعآ این نگرانی ارزش ۱۵ سال از بهترین سالهای زندگی من رو داشت؟

*با عرض معذرت از آقایون

+ نوشته شده در یکشنبه 29 مرداد1385ساعت توسط فرزانه |

 

گوشی رو برمی دارم و شماره ی حاج آقا مرادی رو می گیرم. وقتی میاد پشت خط بعد از سلام و احوالپرسی سوالمو می پرسم :" آیا ساز زدن مشکل شرعی داره؟ " با قاطعیت جواب می ده "بله" و وقتی دلیلشو می پرسم میگه "چون باعث رقص و آواز در مجالس میشه و این جایز نیست" ... کتاب عایشه بعد از پیغمبر رو به یاد میارم. اون جایی که حضرت محمد با دست زدن و خواندن آواز فاطمه رو به خانه ی علی فرستاد. کدوم رو باور کنم؟ گفته ی حاج آقا یا عمل پیامبر ؟

میرم انجمن موسیقی. تا ده دقیقه ی دیگه کلاس گیتار شروع میشه. یکی از دوستام رو می بینم که یه گوشه کز کرده. وقتی میرم پیشش اشکاش سرازیر میشه. میگه "هر بار که میخوام بیام کلاس پدر و مادرم به نوعی مانعم میشن. وقتی دارم ساز میزنم مامانم میاد در اتاق رو محکم می بنده تا صدا بیرون نره".

دیگه شنیدن این حرف ها برام عادی شده. دور و برم پره از دخترهایی که با این مشکلات دست به گریبانند. به استعدادهایی فکر می کنم که هیچ مجالی برای شکوفا شدن ندارند. چرا توی جامعه ی ما با ساز زدن دخترها تا این حد مخالفت میشه؟ چرا پدر و مادر ساز زدن دخترشونو ننگ می دونن؟ چرا اگه یه دختر توی خیابون گیتار روی شونش بندازه همه یه جور دیگه بهش نگاه می کنن؟ و بالاخره ما تا کی می تونیم در برابر این رفتارها سکوت کنیم ؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت توسط فرزانه |

 

خیلی خوشحال بود. داشت می رفت پیش معشوقه اش. کسی که برای بدست آوردنش بهای سنگینی پرداخته بود. همه ی وسایلشو جمع کرد. به خانواده ش نگاه کرد. حس انتظار رو توی چشم تک تکشون دید. ولی اعتنایی نکرد و رفت ...

حالا دیگه پیشش بود. دار و ندارشو به پاش ریخت. واسه اش خونه خرید. خونه ای که قرار بود بهترین لذت ها رو توش تجربه کنه. ولی نه.. انگار قرار نبود طعم اون لذت ها رو بچشه. تلفن زنگ زد. از خبری که شنید شوکه شد. باید بر می گشت پیش خانواده اش. ولی تنها.. آخه نمی خواست عشقش صحنه های تلخ زندگیش رو ببینه...

بالاخره رسید. خون جلوی چشماشو گرفته بود. باورش نمی شد... نمی تونست این ننگ رو بپذیره.. دستشو برد بالا و یه سیلی بهش زد. آخه دخترش بود. غیرتش بهش اجازه نمی داد که دخترشو بفرسته بیرون کار کنه. دختری که دیگه نمی خواست حس انتظار رو توی چشم های مادر و خواهرش ببینه...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 22 مرداد1385ساعت توسط فرزانه |

 

عمو چرا باهام حرف نمی زنی ؟ تو هم ازم دلخوری ؟ سپیده رفت .. سحر که نیست .. فائزه هم علنآ گفت که ازم دلخوره ... می بینی ؟ هیشکی پیشم نیست . بابا چرا این روزا کم محلی می کنه ؟ عمو تو رو خدا باهام حرف بزن . مگه تو همیشه هوای بچه ها رو نداشتی ؟خوب منم بچه ام .اگه بچگی نمی کردم که الان هیشکی ازم ناراحت نبود . چرا من این روزا بهم ریختم ؟ نیستی پیشم عمو ... همیشه با صدای رومانس می اومدی ولی حالا چرا نیستی ؟...  تا حالا هیچ وقت اینقدر احساس تنهایی نکرده بودم . کاش اصلآ هیچ وقت به دنیا نمی اومدم . خوش به حال تو که رفتی . کاش بودی و می دیدی اینجا چطور شده . می دیدی که چه راحت به آدم تهمت می زنن ... چه راحت آدمو محکوم می کنن بدون این که حتی یک لحظه به حرفش گوش بدن . می دونم ... باز دارم چرت و پرت میگم ولی باور کن تحمل این همه درد سخته ... چرا نمی تونم بیام پیش تو ؟ عمو باهام حرف بزن . لیاقت ندارم ؟ آره..حتمآ همینه . باشه..تو باهام قهر کن .. اصلآ تنهام بذار .. دیگه هیچ وقت پیشم نیا .. ولی هر کاری کنی بازم من تو رو بیشتر از هر کس دیگه ای دوست دارم . مطمئن باش ...

                                                                                                                    امضا ـ فرزانه

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت توسط فرزانه |

شاید وقتی که عاطفه می میرد بتوان قدر تبسمی ساده و صمیمی را دانست

وقتی برای لبخند نیست

برای عشق زمانی نیست

کار .. تفکر .. پیشرفت

برای زندگی بهتر

و زندگی بهتر نیز در خدمت این سه

امروز زمانی است که انسان به پوچی می رسد

زمانی که طمع آرامش را از او می گیرد

و من چه زود به پوچی رسیدم ...

+ نوشته شده در سه شنبه 17 مرداد1385ساعت توسط فرزانه |

دلتنگم ...

آزادی ؟! شايد وقتی ديگر

در قفس بايدها و نبايدها اسيرم

هوای رهايی گرچه پر از پوچی برايم آرزوست

+ نوشته شده در دوشنبه 16 مرداد1385ساعت توسط فرزانه |

دیشب سر شام بابا می گفت :‌(( توی جبهه وقتی ناهار بهمون مرغ می دادن می فهمیدیم که شب‌ ؛ عملیاته )) ...

+ نوشته شده در دوشنبه 16 مرداد1385ساعت توسط فرزانه |

سلام . من یه وبلاگ نویس تازه کار هستم . تصمیم دارم توی وبلاگم در مورد همه چیز بنویسم ؛ به خاطر همین هم اسمشو گذاشتم منطقه آزاد !

+ نوشته شده در دوشنبه 16 مرداد1385ساعت توسط فرزانه |

کاش محبت ها نبود

کاش در برگ برگ کتاب قلب آدمی دوست داشتن معنایی نداشت

چه زجریست بدون محبت زندگی کردن ... قلب را زیر پا گذاشتن ...

آنان مرا نخواستند

آنان به دنبال فروکش کردن هوس و شهوت خود بودند

من قربانی این حسم

با تو چه بگویم ؟... مخالفت؟... نصیحت؟...

من نیز همراه توام

نظرت فکر من است

به تو نیاز دارم ...

<< برای سحر عزیزم که به خاطر طرد شدن از جانب پدر به جرم عشق دست به خودکشی زد >>

+ نوشته شده در دوشنبه 16 مرداد1385ساعت توسط فرزانه |