تبليغاتX
منطقه آزاد
 

می روم! نیستم تا بیش از یک سال..

این جا خیلی چیزها یاد گرفتم و دوستان خیلی خوبی داشتم (و دارم شاید!)٬ اما مدتی است که این

منطقه دیگر آزاد نیست٬ یعنی من این جا احساس آزادی نمی کنم. برایم دعا کنید!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت توسط فرزانه |

 

گفت:حضرت علی میگه اگه توی جامعه ی اسلامی٬ پابندی از یک زن یهودی دزدیده بشه و یک مسلمون

از شدت ناراحتی از این اتفاق بمیره...

گفتی:میره بهشت ؟!

گفت:اون مسلمون حق داشته که بمیره!

پ.ن: چرا ما در اکثر موارد (و نه ۱۰۰٪) به فکر سود شخصی هستیم؟  کمی به ترانه های عاشقانه ی

 امروزی گوش کنید.. همه ی عاشق های توی ترانه ها نگران این هستند که با رفتن معشوق٬ دیگه

نفسشون بالا نیاد!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387ساعت توسط فرزانه |

 

دیروز اس ام اس دادی. فکر کردم از برزخ است! گفتم پس حتماْ هنوز دوستت هستم، ولی سرور بود..

خوشحال شدم.. همین که اسم تو روی موبایل افتاد برایم کافی بود !

پ.ن: درد غریبی است.. این که همه فکر کنند بی دردی، در اوج درد کشیدن!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت توسط فرزانه |

 

داشتم فرار می کردم..  می دویدم و به انتهای راهرو نزدیک می شدم.. و حالا فقط پنج در٬ مقابلم  بود..

بدون فرصتی برای فکر کردن٬ در وسط را باز کردم و خواستم باز هم فرار کنم که دیدم درّه ای هفتصد متری

مقابلم دهان باز کرده.. بی اختیار با تمام نیرو چارچوب در را چسبیدم.. باید می گریختم.. صدای ضربان

قلبم را در گوش هایم می شنیدم.. وقتی برای تازه کردن نفس هایی که حالا به شماره افتاده بودند

نبود.. سراسیمه به طرف در سمت چپ رفتم.. درّه بود که به من می خندید.. درهای دیگر را باز کردم..

من در ارتفاع٬ وسط یک درّه بودم!.. ناامید به پشت سر نگاه کردم.. انگار راهی جز تسلیم نبود.. اما

ناگهان دری مقابلم باز شد.. با تردید پا به داخل گذاشتم.. اتاق گرم بود و راحت.. شاید من بخشوده شده

بودم !

 

+ نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387ساعت توسط فرزانه |

 

می چکد سمفونی شب

                                   آرام

روی دلتنگی ِ خاموش ِ غروب

مغرب از آتش ِ افسرده ی روز

بی صدا می سوزد

می برد نغمه ی دلتنگی را

                                     بادِ جنوب

تا کند زمزمه بر بام هوا

نیست حرفی ز لبانش٬ لیکن

مانده با خامُشی اش مطلب ها

                                                                                 "احمد شاملو"

پ ن ۱: مثل همیشه متوسل شدم به شعر!

پ ن ۲: تازگی ها یاد گرفتم به جای "سال بدی بود"٬ بگویم "سال خوبی نبود" !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت توسط فرزانه |

 

آنقدر کوته نظریم که افق های دورمان هم در این دنیاست !

 بی ربط : آخرین پست، یک درد دل احمقانه بود و قرار دادنش اینجا، اشتباه محض! شرمنده ی تمام

 کسانی که با من همدردی کردند ..

 

+ نوشته شده در سه شنبه 27 شهریور1386ساعت توسط فرزانه |

 

از این همه تظاهر به خوب بودن، احمق بودن، خسته شدم.. خوشبختی ای که با کودن بودن همراه باشد به چه کارم آید؟! جناب شکسپیر واقعاً ایمان داشتی که "برای خوشبخت بودن کافی است کمی احمق باشیم" ؟!! شما خوشبختی واقعی راحس نکرده اید یا من تا به حال احمق نشده ام ؟.. اصلاً معنای خوشبختی چیست؟.. این حرفتان به شدت مرا یاد انسانی می اندازد که چشم هایش را بسته تا لجنزار اطرافش را نبیند و این گونه آسوده زندگی کند.. و این یعنی خوشبختی ؟!

می خواهم فریاد بزنم.. به اندازه ی تمام سال هایی که سکوت کردم.. دیدم و دم بر نیاوردم.. به اندازه ی تمام دردهایی که روحم را آهسته، در انزوا خوردند و تراشیدند.. به اندازه ی تمام افرادی که مرا بی درد نامیدند.. کسی چه می داند؟ .. بریدم...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 12 شهریور1386ساعت توسط فرزانه

 

یک سال گذشت.. یک سال پر فراز و نشیب٬ که نشیب هایش بیشتر بود البته! نپرسید چرا و نگویید من بدبینم !!

یکی از بهترین نتایجی که وبلاگ نویسی برای من داشت٬ پیدا کردن دوستانی بود که در دنیای واقعی هیچ وقت مشابهشون رو ندیدم! شاید هم بودند افرادی.. ولی جسارت بیان عقایدشون رو نداشتند٬ مثل خود من که مهم ترین دلیل رو آوردنم به این محیط مجازی٬ همین بود !

قضاوت خوب یا بد بودن منطقه آزاد رو بر عهده ی خودتون میذارم. این جا اومدم٬ فقط برای این که از دوستان عزیزی که در این مدت٬ همراه منطقه آزاد بودند تشکر کنم :

ــ از نبی عزیز ممنونم برای همه ی کمک هایی که خواسته و ناخواسته به منطقه آزاد و من کرد! به جرات می تونم بگم که نوشته های بیدمجنون دید من رو به زندگی عوض کرد.. با شناختی که از شهدا٬ راهشون و هدفشون بهم داد !

ــ از سبای عزیز ممنونم به خاطر مهربانی هاش و این که هیچ وقت منطقه آزاد رو تنها نذاشت والبته من رو با کسی آشنا کرد که تا قبل از اون٬ فقط نامی ازش شنیده بودم.. بزرگ مرد "دکتر علی شریعتی" !

ــ و اما ترلان عزیز ! ترلان رو همیشه فهمیدم و هیچ وقت نتونستم بیان کنم.. شاید از این بابت٬ از من دلخور باشه ولی با نوشته های او بود که فهمیدم هر احساسی رو میشه نوشت.. ترلان رو باید حس کرد٬ نمیشه در موردش زیاد گفت !

ــ شاید شما هم مثل من با "پدر" راحت تر باشید تا "حامد رجایی" ! پدر عزیز٬ ممنونم از تو به خاطر مهم ترین درسی که بهم دادی و اون "انسان بودن" بود! هر چند که در بعضی موارد اختلاف نظر زیادی داریم !

ــ از مجید عزیز ممنونم به خاطر همراهی اش با منطقه آزاد و نظری که من رو در اوج ناامیدی٬ امیدوار کرد و هرگز این رو فراموش نمی کنم! وقتی به قدرت مجید در برابر مشکلاتش فکر می کنم از ضعیف بودن خودم شرمنده میشم ( نوشتن این جمله سخت بود٬ ولی حتماْ باید می نوشتمش!! )

ــ قاصدک یکی از معدود دوستان منه که از دبستان تا حالا ارتباطم رو باهاش حفظ کردم. چیزهایی که ازش یاد گرفتم اونقدر زیادند که به هیچ عنوان نمیشه توی دو خط جاشون داد.. ممنونم ازش به خاطر خوب بودنش !!

ــ از هم اسم عزیزم٬ فرزانه ممنونم به خاطر صریح بودن توی بیان نظراتش.. به خاطر همراهی اش با منطقه آزاد و بیشتر از اون با خود من.. مخصوصاْ توی این روزهایی که سخت هم می گذرند !

از ارمیا٬ فائزه و همه ی کسانی که به این وبلاگ به نوعی کمک کردند ممنونم و امیدوارم که بتونم محبت هاشون رو جبران کنم !

و در آخر هم یک تشکر ویژه دارم از برادر عزیزم٬ رضا که قطعاْ اگر او نبود منطقه آزاد هم تا الان دوام نمی آورد !

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت توسط فرزانه |

 

افق تاریک٬

        دنیا تنگ٬

                 نومیدی توان فرساست

                                              می دانم !

ولیکن ره سپردن در سیاهی٬

         رو به سوی روشنی٬ زیباست

                                              می دانی ؟

به شوق نور در ظلمت قدم بردار

به این غم های جان آزار٬ دل مسپار !

که مرغانِ گلستان زاد٬

                 ــ که سرشارند از آواز آزادی ــ

نمی دانند هرگز٬ لذت و ذوق رهایی را

و رعنایانِ تن در نور پرورده٬

نمی دانند در پایانِ تاریکی٬ شکوه روشنایی را !

                                                                                   فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت توسط فرزانه |

 

همیشه آغاز برایم سخت بوده!

چقدر دلم برای پر کردن حوض ۲در۲ حیاط قدیمی مان و شیرجه زدن در عمق نیم متری اش تنگ شده.. من دلم هوای دوچرخه سواری با رضا و شیرین و احمد را کرده است.. دوست دارم دوباره بچه شوم، بچه شوم و دوست داشته باشم سریع تر بزرگ شوم! می خواهم بچه شوم و ظهرها با رضا زیر آفتاب داغ تابستانی٬ فوتبال بازی کنم و او به من بگوید "دریپو" و من فکر کنم که او واقعاً "دروازبان کامرون" است! دلم لک زده برای ظهرهایی که آنقدر با قفل در ور می رفتیم تا بالاخره تسلیم ما می شد و به ما اجازه می داد پنهانی٬ دور از چشم "ماما" بریم توی کوچه و با بقیه بازی کنیم...

و حالا دیگر راهی نیست تا آغاز دوباره.. دوباره دارم به فصل دویدن ها و نرسیدن ها و رقابت ها و باز دویدن ها و بالاخره رسیدن ها می رسم! تنها آغاز سخت است٬ می دانم.. می دانم که پیروز به انتها می رسم٬ با یاری تان که پیش تر احساس شده بود. آری جناب "....." شما هنوز هم کنار ما هستید.. نیستید و هستید.. ثابت می کنم که حضور دارید٬ به کسانی که شما را نمی بینند !

 

+ نوشته شده در جمعه 1 تیر1386ساعت توسط فرزانه |